از درون آتیشم همیشه تو فکرم که چرا یک زن جوون ندارم که مث دوتا رفیق باشیم

پرسش

‎سلام داستان زندگی من طولانیه، من ۳۱ سال دارم و خانمم ۳۸ سال هفت سال از من بزرگترن، متاسفانه تو سن ۱۸ سالگی یک تماس اشتباه تلفنی گرفتم که شماره ایشون بود، من دیگه تماس نگرفتم ولی ایشون دوباره پیام دادن و کم کم ادامه دار شد تا اینکه دلبسته شدم، مدتها گذشت و من رفتم خدمت سربازی ولی همچنان ادامه داشت ( ایشون ساکن شمال و بنده جنوب ) یک سری دروغ هایی بهم گفت مثل سن و شغل پدرشون و در مورد خانوادش که در اخر اعتراف کرد (پدرش زندان بود) ولی من بخشیدم و متاسفانه منصرف نشدم، با خانوادم جنگیدم و بالاخره رفتیم و ازدواج کردیم، من پونزده سالگی پدرمو از دست دادم و مادرم هم از من حمایت نکرد، اونجا با دست خالی خونه پدر ایشون مدتی زندگی کردیم، دست فروشی کردم و انواع کارها تا اینکه برادرم بهم کمک کرد و کاری رو شروع کردم چند سالی هست که وضعم بهتر شد، همون سال اول متوجه اختلاف سنیمون که شدم و اختلاف فرهنگ و رفتارها خیلی ناراحتی کشیدم، بعد فهمیدم ایشون قبلا نامزد هم داشته ، خیلی داغون شدم، ولی ادامه دادم و میترسیدم به خانوادم اینارو بگم، چهرش و رفتارهاش هر روز پیرتر میشد ، مثل من جنب و جوش نداره، سال ۹۵ به اشتباه بچه دار شدیم، چند بار تا بحث جدایی شد التماس و گریه کرد که منو طلاق نده، ( تو این سالها هر وقت خونه مادرم میرفتیم یا اونا میومدن بد اخلاقی میکرد و اذیتم میکرد) الان هم از نظر جنسی ضعیفه، از نظر اندام هم همینطور، هیچ وقت نتونسته منو همراهی کنه، من اهل ورزشم ولی اون نمیتونه، تو خیابون یا پیش دوستان خجالت میکشم کنارش فک میکنم مادرمه، وقتی خانم های دوستانم رو میبینم که نهایت بیست و پنج سال دارن روانی میشم ، دلم واسه بچمم میسوزه که زندگیش تباه بشه، تو خونه بحث و دعوا نمیکنم رفتارمم خوبه ولی از درون آتیشم همیشه تو فکرم که چرا یک زن جوون ندارم که مث دوتا رفیق باشیم، ( من اهل هیچ خلافی نیستم همیشه هم تو فکر زندگیم بودم و همه چیز فراهم کردم حتی ایشون جهیزیه هم نداشتن همه چیز رو کم کم خریدم) همش خودمو لعنت میکنم که چرا این اشتباه رو کردم ، اخرین سری بهم گفت برو زن بگیر ولی منو طلاق نده من کسی رو ندارم من میخوام تو زندگیت باشم ( پدرش بیکاره مادرشم خونه اینو اون کار میکنه ، خواهر نداره و برادراشم اصلا محبت ندارن، یازده ساله سه چهار بار دیدمشون اصلا باورم نمیشه اینا چرا اینجورین) هر وقت خانوادش پول بخوان یاد من میفتن و من احمق هم میدم، بیشتر خودمو سرگرم کار و ورزش میکنم تا فکرشو نکنم ولی نمیشه، ممنون میشم راهنماییم کنین، البته خیلی چیزهای ناگفته هست که خلاصه کردم، هیچ وقت به هیچ کس اینهارو نگفتم ، خانوادم هم نمیدونن ولی هنوز هم مادرم بهم تیکه میندازه بابت سنش

0
ناشناس 4 ماه 0 پاسخ ها 152 نمایش

پاسخی دهید