با سلام من زنی سی و سه ساله و متاهل هستم همسرم سی و چهار ساله هستن نزدیک به چهار ساله ازدواج کردیم قبل از …

پرسش

با سلام من زنی سی و سه ساله و متاهل هستم همسرم سی و چهار ساله هستن نزدیک به چهار ساله ازدواج کردیم قبل از ازدواج من از همسرم هیچگونه شناختی نداشتم در دوران نامزدی فهمیدم که فردی بشدت عصبی هستند سر کوچکترین مسئله عصبی میشن و حرف فقط باید حرف خودش باشه خانوادش میگن که همیشه همینطور بوده خیلی عاطفی هستند من آدم خیلی خیلی صبوری هستم فکر میکردم که با گذشت زمان و با محبت و گذشت میتونم خوبش کنم اما مشکلش خیلی حادتر از این حرفهاست بعد از ازدواجمون رفتارهاش موقع عصبانیت به کتک کاری هم کشید بهم فحاشی میکرد اما من فقط تحمل میکردم اون هم اخلاقش طوریه که بعد از چند ساعت به اشتباهش پی میبره و میاد معذرت خواهی میکنه تو عصبانیت رفتارهایی انجام میده که بعدا به یادش نمیاد میگه من بعد ساعتی همه چیو فراموش میکنم اما من نمیتونم اینطور باشم اگه بعدا بهش بگم چنین چیزی گفتی یا کاری کردی دعوام میکنه و میگه تو آدم کینه ایی هستی،دو سال پیش من فهمیدم هپاتیت ب دارم شوهرم خیلی منو دوست داره وقتی فهمید بیمارم خیلی گریه کرد منو چندین دکتر و آزمایشگاه برد گفت هرچه دارمو هزینه مینم فقط خوب شی بلاخره بعد از مدتی حال من بهتر شد بطوریکه الان ویروسهام به صفر رسیدن اما مشکل دوم من با بچه دار نشدنم شروع شد البته من مشکل خاصی ندارم چون میترسیدیم بیماری به بچه منتقل بشه بچه دار نشدیم و پی دکتر رو نگرفتیم چند ماه پیش شوهرم با خانوادش دعواش شد البته دعوای اونها همیشگیست بیشتر هم بخاطر اعصاب شوهرمه که نمیتونه کوچکترین مخالفتی رو تحمل کنه بخاطر اون دعوا ما اومدیم جایی که خانواده من هستند زندگی میکنیم بعد از مدتیبخاطر یه مسئله کم اهمیت با شوهرم با خانواده من دعواش شد اما اینبار تو روی پدرم وایساد و گفت که دخترت بیماریی داره که سگ هم عیضش میاد بیاد طرفش و اینکه بچه دار هم نمیشه از خونه ی من برو بیرون دخترت رو هم ببر اما پدرم صبوری کردند چیزی نگفت روز بعد بهم گفت برگرد اشتباه کردم بدون تو نمیتونم بمونم من گفتم از روی عصبانیت این حرفهارو زده و چون نمیخواستم زندگیم از هم بپاشه برگشتم که کلی معذرت خواهی کرد گفت دیگه تکرار نمیشه اما چند روز بعد باز هم باهام دعوا کرد و زد تو گوشم گفت برو خونه پدرت منم رفت به شب نکشید گفت از تنهایی دارم میمیرم برگرد خیلی خیلی عاطفی هست خودش چند بار گفت که به این نتیجه رسیده که مریضی روانی داره گفت میرم دکتر اما نشد بره تا اینکه بعد از قهر با خانوادش چند روز پیش رفتیم خونه مادرش اونجا سر یه حرف باهام دعوا کرد باز زد تو گوشم هرچی میدونست از خانوادم همه رو گفت به پدرم فحش داد بهم گفت چی بهم دادی تو زندگی بچه که ندادی مریضم که هستی طلاقت میدم مجبورم کرد زنگ زدم پدرم اومد دنبالم بعد چند روز برگشت خونه منم به بهانه وسیله رفتم خونه اما محل بهم نذاشت امروز گفتم میخام برگردم بعد از کلی حرف بارم کردن گفت تو و خانوادت برام هیچ ارزشی ندارین تو آبرومو بردی منتظر باش ببین باهاتون چکار میکنم بعد وسایلشو جمع کرد رفت خونه مادرش طی این چند سال هزار بار باهام دعوا کرده همشم سر اشتباهات و کارهای دیگران اما من صبوری کردم مشکلات زیادی داره که اگه بخوام بگم خیلی میشه الان نمیدونم چکار کنم چون اونو دوس دارم زندگیمو دوس دارم نمیخام به همین سادگی از هم بپاشه لطفا کمکم کنید

مشاور پاسخ داده 0
خدایا کمک 9 ماه 2 پاسخ ها 134 نمایش

پاسخ ها ( ۲ )

  1. سلام

    شما صحبتی از نوع رفتار خودتون با همسرتون نکردید که چه مواقعی و برای چه ایشون کنترلش را از دست می ده ولی اگر همه چیز به صورت عادی هست ،به نظر می رسه که همسرتون بر روی احساساتش کنترل نداره که باید دلیل اون مشخص بشه ، شما برای ادامه زندگی با همسرتون ابتدا باید قبول کنید این مشکل را دارند و این را بپذیرید و ناراحت نشوید. سپس برای درمان هر اقدامی می توانید انجام دهید که احتمال اینکه با مشاوره روانشناسی هم مشکل حل شود و نیازی به روانپزشک نباشد بسیار زیاده.

    با توجه به پیچیدگی رابطتون با همسرتون باید بیش از این با مشاور صحبت کنید و سوالاتی از شما پرسیده بشه.
    .

    برای مشاوره روانشناسی به صورت تلفنی می توانید یکی از بسته های مشاوره روانشناسی را از آدرس زیر به صورت آنلاین خرید کنید.
    خرید بسته های مشاوره و دوره ها
    پس از سفارش و پرداخت آنلاین یکی از مشاوران ما با شما تماس خواهد گرفت و مشاوره ارائه می دهد
    درصورتی که
    برای ارتباط با بخش فروش و راهنمایی در سفارش و یا خرید به صورت کارت به کارت می توانید با شماره 02145116777 تماس بگیرید.

  2. ممنون از پاسخگوییتون،در مورد رفتارم با همسرم پرسیدین اول بگم که همسرم همیشه بهم گیر میده که چرا باهاش حرف نمیزنم اما اخلاقش باعث شده که از حرف زدن باهاش ترس داشته باشم چون وقتی نشستم باهاش حرف زدم حتی حزف معمولی تنها با یه حرف که اون موافقش نبود فورا عصبی میشد و این موضوع باعث واهمه ی من از بحث باهاش شدم شب قبل رفتنمون به خونه مادرش تا ساعت دو شب باهم حرف زدیم سر مشکلات زندگیمون بهش گفتم که اتفاقاتی که برام میفته از دست من خارجن همه چی دنیا انگار دست به دست هم دادن سر راه من مشکل بذارن خودش هم این حرفمو قبول داشت واقعا هم همینطوره گفتم که دیگه از جنگیدن تو زندگیم خسته شدم دیگه میخام فقط تماشا کنم ببینم زندگی باهام چطور تا میکنه اما چن روز بعدش همه چی یادش رفت باز عصبی شد باز بهم توهین کرد یه بار که بیماریمو به رخم کشید بهش گفتم بیماری رو خدا میذاره تن بنده ش همچنین بچه دار شدن یا نشدن دست خداست هیچوقت این دو چیزو به رخ هیچکس نکش طعنه زدن ندارن بخدا همه جوره باهاش خوبم گفتم که خیلی خیلی صبورم،بخاطر فوت برادرش یکسال و هفت ماه از زندگیمو خونه مادرش سر کردم فقط چون میخاستم آرامش داشته باشه به همه خانوادش به برادرزاده هاش خوبی کردم حتی شدم همبازی بچه های کوچیک برادرش همه ی فامیل از خوبیم میگفتن اما چه فایده که اینا قدر خوبیمو نمیدونستن حتی خودش این چیزا رو به خانوادش میگفت ولی به وقت عمل خودشم خوبیام یادش میرفت همه بهم میگن بخاطر خوبی بی اندازه خودت به این روز افتادی،گفتم که اگه مشکلی بینمون پیش میومد به هیچی نمیگفتم الانم بش گفتم به خانوادم هیچی نگفتم گفتم که من عصبیش کردم برگشته بهم میگه این از اخلاق و تربیت خوبته که مطلوم نمایی میکنی،به این نتیجه رسیدم که باید از همون ال هر بلایی سرم میاورد به همه میگفتم تا تکرار نکنه اما حیف که همیشه سربلندیشو میخاستم حتی به قیمت خار شدن خودم،چن وقت پیش بد جور زد تو گوشم رفتم دکتر گفت پرده گوشت پاره شد کلی خودشو نفرین کرد گفت من حیوونم که تو رو زدم بازم ازش گذشتم اما باز  کرد با همه ی بدیاش دوس نتبدیاشدارم زندگیم از هم بپاشه نمیتونم با هیچیک از خانوادش حرف بزنم میترسم کار خرابتر بشه نمیدونم چکار کنم
     

پاسخی دهید