چندبار میخواستم خودکشی کنم ولی بخاطر پسرم اینکارو نکردم توروخدا کمکم کنید

پرسش

سلام من حدود 3ساله ک ازدواج کردم با همسرم در تلکرام از طریق دخترخالم اشنا شدم اونجا باهم حرف زدیم و چندباری همدیگرو از نزدیک دیدیم حتی رابطه جنسی هم داشتیم ولی باعث نشد بکارتمو از دست بدم بعد باهم ازدواج کردیم ولی خیلی بدبختی کشیدیم چون قبل بعله برون دخترخالم ک مارو اشنا کرد ب پدرم همه قضیه رو گفت و پدرم فهمید ما باهم تو تلگرام دوست شدیم چون بهش گفته بودیم منو همسر در فرهنگسرا همدیگرو دیدیم خلاصه خیلی عصبانی شد و نذاشت ما عقد کنیم و مارو 6ماه صیغه نگه داشت چون من خیلی اسرار میکردم که مجیدو میخوام و تو این دوران صیغه من پرده بکارتمو از دست دادم خلاصه با پا درمیونی مادرشوهرمو بقیه ما تونستیم 1خرداد 96 عقد کنیم ولی هیچ مراسمی گرفته نشد و شوهرم گفت ک حالا ک عقدیم باید باهم تو ی خونه زندگی کنیم ولی پدرم خیلی رو این قضیه حساس بود خلاصه با هزارتا بدبختی پایین خونه خواهرشوهرم زندگی کردیم تا بهمن ک عروسیمون بشه ولی تو اون چندماهی ک من باهمسرم زیر ی سقف زندگی کردیم اختلافامون زیاد شد ی روز ک گفتم میخوام برم خونه خواهرم و جمع زنونس و تو نمیتونی بیای باهم بحثمون شد و من ب پدرش ک فوت شده فوش دادم و همسرم منو با لگد زد جوری ک نمیتونستم راه برم ولی چون زنگ زده بودم اسنپ مجبور شدم با قهر برم و بهش گفتم و دیگه برنمیگردم خیلی داشتم درد میکشیدم تا شب خودمو نگه داشتم و به پدر و مادرم هیچی نگفتم ولی شوهرم زنگ میزد و رو اعصاب من میرفت ک جرات داری برو ب پدرت بگو و منم زدم ب سیم اخر و کل ماجرارو ب پدرو مادرم گفتم اونا خیلی ناراحت شدن و گفتن باید از این ادم جدا شی ولی من نمیخواستم جدا بشم فقط میخواستم پدرم شوهرمو بترسونه ولی خانوادم اسرار میکردن ک باید جدابشی خلاصه گوشیمو ازم گرفتن و یک هفته منو کشوندن اینور اونور دادگاه پزشکی قانونی کلانتری حتی پدرم از خانومی ک ب عنوان زن دومش یا شایدم دوس دخترش بود هم این وسط استفاده کرد و به عنوان مشاور وارد خونمون کردش ک از من حرف بکشه بیرون حتی این خانوم منو برد پیش دعا نویس و واسم دعا گرفته بودن و تمام این مدت من مثل یک مرده متحرک بودم ک نمیتونستم این قضیه هارو واسه خودم هضم کنم( من این قضیه زن دومو دو ماه قبل اشنایی با مجید فهمیدم ک پدرم یواشکی با یک خانومی صحبت میکنه حتی شمارشو زدم تو تلگرام و دیدم ک ایشون خانوم جوونی هستن از مادرم جوونتر) خلاصه تو این مدت خانواده مجید خیلی اسرار داشتن ک با من صحبت کنن ولی پدرم اجازه نمیداد روز کلانتری رسید ک اونجا مشاوره قبل از دادگاه هست من وقتی همسرمو دیدم خیلی دلم براش سوخت اینقد گریه کرده بود چشماش قرمز شده بود  و خلاصه مشاوره کلانتری گذاشتن ک ما تنهایی صحبت کنیم و شوهرم اونجا قول داد ک دیگه منو کتک نمیزنه و منو خیلی دوس داره ولی خانوادم میگفتن باید امضا کنی و جدا شی ولی من اینکارو نکردم و پدرم و مادرم منو گذاشتن اونجا و گفتن دیگه تو دختر ما نیستی و با نصف جهیزیه و بدون عروسی من اومدم خونه بخت😞با اینکه عروسیمون بهمن بود و تالارم گرفته بودیم حتی کارت عروسی و این اتفاق دی ماه افتاد من خیلی حال روحی بدی داشتم اون صحنه ها خیلی روم تاثیر بدی گذاشته ماه ها بهش فکر میکردم و اشک میریختم خانوادم منو از همه جا بلاک کردن و نذاشتن من باهاشون رفتو امد کنم حدود یک سال منو تنها گذاشتن و من تو ابن مدت خیلی افسرده شده بودم خلاصه بعد از یک سال فهمیدم ک باردارم اونا وقتی این قضیه رو فهمیدن نرم شدن و بهم گفتن ک بیا خونمون ولی همسرم نمیذاشت و من تقریبا 9ماه دیگم بدون اونا بودم فقط تو این 9ماه یک بار تونستم خانوادمو ببیتم اونم واسه سیسمونی بود ک دستو پا شکسته بهم دادن بعد از اون برای زایمانم همسرم روز سوم منو فرستاد خونه پدرم ولی پدرم گفته بود مجید حق نداره بیاد اینجا و اون نمیومد خلاصه روز 14 یا 15ام رفتم خونه خودم …. الان پسرم نزدیک یک سالشه و من با خانوادم اختلافام تموم شده حتی مجیدم رفتو امد میکنه ولی همسرم خیلی ب من سرکوفت میزنه بخاطر جهیزیه بخاطر سیسمونی بخاطر 10 ملیون وامی ک مال من بودو پدرم ضامنم شد ولی ازم گرفتش وقتیم ک باردار بودم مدام خونریزی داشتم و باید استراحت مطلق میکردن ی بار برادرشوهرن ک خیلی ادم هیز و پروییه میخواست با همسرشو بچه هاش بیان خونمون ولی من نمیتونستم ازشون پذیرایی کنم و همسرم این قضیه رو درک نمیکرد باهم دعوامون شد و اون منو کتک زد ی بارم قبل اینکه باردار بشم تو خونه خواهرش تو اتاقشون یواشکی و اروم باهم دعوامون شد و اون اینقد گوش منو پیچوند کپشت گوشم پاره شد و خواهرشو دامادشون این قضیه رو فهمید حتی ی بار دیگم همین چندوقت پیش جلوی پسرم اینقد منو زد و با مشت کوبید تو بازوی چپم ک کبودو سیاه شد😢 من نمیگم مقصر نیستم حتی میگم بیشتر دعواهامون از من شروع میشه ولی خیلی نیاز ب کمک دارم خیلی حال روحی خرابی دارم چندبار میخواستم خودکشی کنم ولی بخاطر پسرم اینکارو نکردم توروخدا کمکم کنید

مشاور پاسخ داده 0
ناشناس 5 ماه 1 پاسخ 106 نمایش

پاسخ ( ۱ )

  1. توجه : نظر زیر توسط بازدیدکننده عزیز سایت نوشته شده و نوشته مشاوران سایت نمی‌باشد.

    چو خشت اول بد نهن تا سرایا..

    وقتی اصل و کلیات این  روابط غیراخلاقی و انسانی و منطقی،شما نیز نباید توقع از پایان خوش داشته باشید.دستورات خدا برای این به وجود امده،تا انسان ها با شراف و شا و عزت زندگی کنند،نه  اینطور که شما می فرمایید،پدر و مادر بیچاره شما نیز اینطور ابروشان لکه دار شود و فردی نیز به خودش اجازه دهد که شما رو ضربه فیزیکی بزند.

    بازگشت به سمت خدا و حرکت به مسیری که خدا گفته،باعث میشود،که شما بیشتر از این حداقل در گودال فرو نروید،بلکه با انجام و انجام کار خیر،خدا نیز بستری به وجود اورد که مشکلات شما نیز حل شود..

    اما فراموش نکنید،که دل پدر و مادرتون به هیچ وج نشکونید! و اگر انها شما رو تنها گذاشت،شما اجازه و حق این رو ندارید بعد از این همه زحمتی که برای شما کشیدید تنهایش بگذارید و بروید.. انها قصد کمک کردن به شما را داشتن و شما رو نیز دوست داشتن..

    بهتر است برگردید به راهی که خدا گفته،اشتباه می کنید راهی جزء ان را انتخاب کنید..

پاسخی دهید