. انگاری منو نمیخواد نمیدونم

پرسش

سلام من یه دختر ۲۳ ساله هستم. ۴ ساله با یه پسری دوست بودم. باهم خیلی خوب بودیم خیلی خوب شروع کردیم. همه شرایط هم رو درک کردیم و کنار هم موندیم. پسره از اول میگفت که قصدش ازدواجه خیلیم راجب آینده باهم صحبت میکردیم. اما چون شرایطش رو نداشت همین طور عقب افتاد. من متولد ۷۵ و اون متولد ۷۶ هست یه ۷ ماهی از من کوچیکتره تو دانشگاه باهم آشنا شدیم. تو دانشگاه برامون یه سری مسائل به وجود اومد یه سری مزاحم سروکلش پیدا شد که مزاحم پسره میشدن یبار یکی از دخترای دانشگاه عاشقش شده بود و بهش پیام داده بود چندین بار هم موارد مشابه به وجود اومد که منو حساس کرد. من از اون زمان ازش خواستم که بزرگ رفتار کنه با شخصیت باشه و سنگین رفتار کنه. با دخترا صحبت نکنه و پیج اینستاش فقط پسر باشه و این چیزا. و اینکه اون تتو دوس داشت موی بلند و ریش بلند دوست داشت من مخالف بودم چون اصلا بهش نمیاد. با این وجود گاهی میذاشت بلند شه و ما همش بحثمون میشد سر اینکه به حرف من و خواسته های من احترام نمیذاره. وقتی بیرون میرفت من حسادت میکردم و دوست داشتم با من بره. یبارم که بیرون رفته بود و به من نگفته بود که یکی از دوستام دیده بودش و بهم گفت. من خیلی ناراحت بودم که بهم نگفته و خودش میگفت تازه رفته و وقت نکرده خبر بده. یبارم فهمیدم سیگار میکشه و میخواستم ازش جدا بشم از همون اول رابطه همون روز اول من بهش گفته بودم با چه چیزایی مخالفم گفته بودم با تتو مخالفم چون یه تتو رو دسش داشت که باید ترمیم میکرد اون به من گفت چون تو دوس نداری دیگه ترمیم نمیکنم که بعدا زد زیرش و تمدیدش کرد. بهش گفته بودم با سیگار و قلیون و مشروب و این چیزا مخالف هستم و خیلی چیزای دیگه که همه رو قبول کرده بود. قول داد که دیگه سیگار نکشه. مشکلات خانوادگی زیادی دارن با باباش مشکل دارن و خونشون همیشه جنگ و دعواست. تا اینکه من فارق التحصیل شدم ولی اون هنوز دو ترم داشت چون عقب افتاده بود. همین ترمی که من دیگه دانشگاه نبودم و بیشتر دوستامم با خودم فارق التحصیل شده بودن و کسی نبود که بخواد به من اطلاعات بده، یه پیج جدید تو اینستا زده بود و منم بلاک کرده بود که نبینمش و به من میگفت که اصلا اینستا نمیاد. منم باور کرده بودم. هر کیم دلش خواسه فالو کرده و هر چی دوس داشته پست گذاشته با هر کیم دلش خواسته چت کرده. به یه دختر تو دانشگاه درخواست دوستی داده و دختره که به طور اتفاقی با من اشنا دراومده بود و فهمیده بود که این با منم هنوز هست بهش دعوا کرده بود و به منم اطلاع داده بود. تا اینکه فهمیدم یه تولدم تو کافی شاپ رفته که اکیپ دختر و پسر قاطی بودن و اون دختره که میخواسه باهاش دوست شه هم اونجا بوده و بعد تولد خواسته دختره رو هم برسونه که دختره قبول نکرده بوده. فیلم تولد به دست من رسید که هنوز میبینمش قلبم پاره پاره میشه. انگاری دختره رو خیلی میخواسته خیلی اصرار کرده و پیگیر بوده. حالا من موندم و یه عالمه دروغ و مخفی کاری و خیانت. نمیدونم تکلیفم چیه. به خودش اول گفتم زد زیرش بعد که فهمید فیلم و عکس و اسکرین صحبتاشو دارم دلیلش رو محدودیت هاش اعلام کرد. ولی اگه محدودیت اذیتش میکرد چرا به خود من نگفت چرا همیشه هر چی گفتم قبول کرد خب نظر خودشو میگفت. قبول دارم منم یه مدت حساس شده بودم روش ولی بعد اینکه دانشگام تموم شد خیلی بهتر شدم خیلی حساسیت رو سعی کردم کم کنم و کنترلش کنم. بهش گفتم چرا کات نکردی و بعد بری با یکی دیگه گفت که نمیدونم چرا نمیتونستم‌. نمیدونم چرا کات نکرد بعد بره به این کاراش برسه نمیدونم چرا جواب محبت و عشق و علاقه منو اینجوری داد. همیشه میگفت خیلی عاشقمه و میخواد تا اخر عمر کنارم بمونه. اصلا چرا انقدر اذیت میشد بازم میخواست تو یه رابطه دیگه بره چرا تنهایی رو انتخاب نکرد. همه این مدت با منم خیلی خوب بود و خوب رفتار میکرد باهم بیرون میرفتیم صحبت میکردیم مشکلی نداشتیم. بعدش که فهمید من همه چیو فهمیدم خودش خواست تمومش کنه گفت دیگه نمیتونه ادامه بده ولی من خیلی التماسش کردم خیلی خواهش کردم تنهام نذاره اصلا باور نداشتم شوکه بودم خیلی وابسته شدم بهش خیلی خاطره باهاش دارم. اما داغون شدم قلبم شکست و حالم خیلی بد شد. حالا خودشم پشیمونه و میگه تو ازادم بذار تا باهم از اول شرو کنیم. ولی حافظش خیلی قوی هست تمام جزعیات حرفایی که بهش زدم رو یادشه حتی اونایی که بعدش حلش کرده بودیم. من گفتم تا اینا رو یادت نره من هر کاری هر جور ازادت بذارم بازم تصورت از من چیز دیگست که میگه نمیتونم فراموش کنم دس خودم نیست. ولی میخواد از اول شرو کنیم اما جریان ازدواج رو کنسل کرده و میگه نمیدونم. یه خواستگاری برای من اومد که من رد کردم به خاطرش. ازش پرسیدم تو که منو نمیخوای چرا خواسی ردش کنم گفت دو دل بودم نمیدونم منظورش چیه. میگه بریم مشاوره ببینیم اصلا به درد هم میخوریم یا نه ادامه دادن درسته یا غلطه. اما از طرفی من نمیتونم بهش اعتماد کنم نمیتونم حرفاشو باور کنم نمیتونم بفهمم راس میگه یا دروغ. من اگه ازادشم بذارم فکرم به دروغ و مخفی و خیانت بازم میره و همش فک میکنم داره منو گول میزنه. همه مدت سیگارم میکشیده و من چندین بار ازش پرسیدم گفت نه نمیکشم ولی میفهمیدم که میکشه. یبار ازم پرسید اگه بکشم چی میشه گفتم هیچی بهت میگم نکش برا سلامتیت خوب نیس بهش گفتم تو رو خدا هر چی هست بهم بگو من از دروغ بدم میاد تلخ ترینا هم بهم بگو ولی راسشو بگو دروغ منو بیشتر حرف راست تلخ اذیت میکنه اما نگفت هیچی نگفت. من قلبم شکسته روحم داغونه نمیتونم جدا شم نمیتونم بمونم هر دوش منو اذیت میکنه ۴ سال خاطره همه شهر باهاش خاطره دارم خیلی اذیت میشم. بهش گفتم باشه ازادت میذارم باهم شرو میکنیم قبول کرد ولی ازدواج رو کنسل کرده. من خواستم امتحانش کنم گفتم اگه این مدت خواستگار اومد من بهش فکر میکنم گفت باشه. انگاری منو نمیخواد نمیدونم اصلا نمیفهمم هیچی. فک کنم میخواد ببینه میتونه من ازادش بذارم یا نه. تو رو خدا کمکم کنید من نمیتونم حرفاشو باور کنم حالم خیلی بده قلبم درد گرفته فکر خودکشی به سرم زده.

0
ناشناس 8 ماه 0 پاسخ ها 134 نمایش

پاسخی دهید