میترسم به کس دیگه ای فکر کنم و یک عمر حسرت عشق واقعیمو بخورم

پرسش

سلام
وقت خوش.ممنون که این وقت رو در اختیار بنده قرار دادید.
۲۴سالمه و۹ ساله که با آقایی که همسنمه در رابطه هستم.ایشون از سن کم بخاطرنداشتن پدر سرپرست خواهر و مادرشون شدن.
من و ایشون از نظر تفکر ،تیپ شخصیتی و خیلی چیزای دیگه خیلی بهم نزدیکیم و تفاهم داریم و درک میکنیم همدیگرو
هردومون ماه اول دوستی همدیگرو به خانواده ها معرفی کردیم.همه جا با هم میریم و همه ما رو مثل زن و شوهر میدونن.
عاشقانه بهم علاقه مندیم.اما اول به دلیل اینکه ایشون سرپرست خانوادشون هستن و دوم اینکه سنمون کم بود،نتونستیم رابطمونوتا حالا رسمی کنیم
اخیرا اما بعد از اینکه جهیزیه خواهرشومهیا کرد حرف از ازدواج زد به طور جدی. البته صحبت ازدواج از ابتدای رابطمون بود و از اول قرارمون برای سال ۱۴۰۰ بود.
حالا اما مشکل اصلی من دعواهایی هست که به خاطر شکاکیت من بینمون اتفاق میفته و منجر به قهرهای طولانی مدت یک هفته و گاها یک ماهه میشه اما به محض اینکه هرکدوممون پیشقدم بشیم انقدری که بهمدیگه وابسته ایم به طور کل دعوا یادمون میره و انقدر سریع آشتی می کنیم و روابطمون گل و بلبل میشه که انگار اصلا قهری نبوده.
در واقع شکاکیت من برمیگرده به پنج سال پیش که متوجه دوستیش با خانمی شدم که ادعا میکرد دوستی ساده ای بینشونه و از اون مشاوره میگرفته فقط برای بهبود رابطمون ولی من باور نکردم و ترکش کردم.بخاطر تعلق خاطری که بهش داشتم تا مدتها حال روحی و جسمیم به شدت بد بود .خیلی زود با اصرارهاش مجددا راضی به برگشت به رابطه شدم. ولی از اون روز شک دیگه راحتم نذاشت.خیلی سعی کردم فراموش کنم این اتفاق رو ،خوبیای زیادی در حقم کرده، محبت های بی اندازش ،ابراز عشقش ،کمک های مالی ،عاطفی ،هرجا نیاز بود کنارم بود هرررر جا و ….. .اما متاسفانه من کوچکترین چیزی ببینم مشکوک میشم.
دو هفته پیش تحت تاثیر فشار عصبی حرفای بدی بهش زدم و به خیانت مجدد متهمش کردم و اونم گفت اگه بهم اعتماد نداری از زندگیم برو چون تو همیشه به من مشکوکی و با شک نمیشه زندگی کرد.و من قبول کردم و خداحافظی کردیم.الان دو هفته س که جدا هستیم ولی مرتب چکش می کنم و یه‌ جورایی دورادور آمار اوضاع و‌احوالشو میگیرم
هر ثانیه به فکرشم یک لحظه از فکر بهش غافل نیستم و دلتنگش هستم و منتظرم تا پیام بده !از طرفی میدونم اصلا الان زمان مناسبی برای آشنایی جدید نیست اما آقایی بهم اظهار علاقه کردن از جانب دوستم و پیشنهاد ازدواج دادن و اصرار دارن که به خواستگاری بیان.
اما هرچی میگم شرایط مناسبی ندارم برای فکر کردن به ایشون ،بیشتر اصرار میکنن برای خواستگاری.هم ایشون و هم دوستم.
من یک ثانیه از فکر کسی که دوستش دارم خارج نمیشم.
میترسم به کس دیگه ای فکر کنم و یک عمر حسرت عشق واقعیمو بخورم.اصلا آدمی نیستم که بین موقعیت و پول ،با عشق ،اولی رو انتخاب کنم.
یعنی اصلا به جز ایشون تمایل به هیچ‌ مردی ندارم. اصلا کسی به چشمم نمیاد .میترسم.اصلا حالم خوب نیست.
خواهش می کنم راهنماییم کنید خیلی درمونده ام دکتر.

0
ناشناس 8 ماه 0 پاسخ ها 151 نمایش

پاسخی دهید