پدرم در اثر حادثه فوت کرده صاحب ساختمون مردی هستش که مامانم باهاش تو رابطه هست

پرسش

سلام دختری ۱۶ساله هستم تو خانواده متوسط در تبریز بدنیا اومدن پدر مادرم روستایی بودن من خودم متولد و بزرگ شده تبریزم مادرم هیچوقت پدرمو دوست نداشت هیچ عشقو علاقه ای بهش نداشت همه چی تو زندگیم خوب بود تا روزی ک مستاجر برای خونمون اوردیم یه مرد ک با خانومش و دوتا بچه بودن اونموقع ۶سالم بود ک فهمیدم مامانم با این اقا رابطه داره موقع هایی ک بابام خونه نبود هر روز چند ساعت باهاش تلفنی حرف میزد ،مامانم میرفت پیشش باهم میرفتن بیرون حتی موقعی ک میخوابیدیم بعضی موقع ها میاورد خونه این خیانت هاش ب بابام چن سالی ادامه داشت جالب اینجاست بابام با این اقا رفیق بود:) منم با بچه هاش،با اون خونواده میرفتیم مسافرت پارک خلاصه بچه بودم خر بودم نمیدونستم ک وقتی مامانم ب باام خیانت کرد چیکار کنم حتی فکر کردن بهش ترسناک بود برام.یروز ک بابام خونه نبود این باز رفت خونه مرده منم خوابیده بودم تو اتاقم یهو دیدم مامانم دوید ب اشپز خونه بابامم پشت سرش’ بابام فهمیده بود مامانم چیکار کرده بعد اونو جلو چشم منو خواهرم کتکش زد بعد مرده اومد گفت چیزی بینمون نیست و اینا بهانه میاور ک هیچ اتفاقی نیفتاده میخاست جلوی کتک خوردن مامانمو بگیره مارو فرستاد خونه خودش سه تایی باهم نشستن حرف شدن نمیدونم چجوری پدر بیچارمو قانع کرده بودن ک رابطه ندارن خلاصه دعوا اونجا تموم شد بعد چن سال ک گذشت دوباره بابام فهمید ک مامانم با اون مرده رابطه داره دفتر خاطرات مامانمو پیدا کرده بود مامانم خاطره هاشو با اون مرده تو دفتر مینوشت یه گوشی دیگه هم داشت ک با اون مرده چت میکردن باز دعوا کردن جلوی ما اینقد ترسیده بودم ک دستو پام میلرزید دوباره بابامو قول زدن ک رابطه ای نداشتن.خلاصه دوباره باهم دوست شدن و ما خونه دیگ گرفتیم و از اون خانواده جدا شدیم(اینم بگم موقعی ک مامانم با اون اقا رابطه داشت با یه مرد متاهل دیگه هم تو رابطه بود من خیلی زرنگم مامانمو خوب میشناسم تو گوشیش عکس اقارو دیدم راننده تاکسی بود سوار ماشینش شده بودیم قبلا،یبارم ک خانوادگی رفته بودیم پارک این اقا هم اونجا بود داشت ب مامانم چشمک میزد ک دیدمش با زنو بچش اومده بود)مامانم همیشه ب بابام خیانت میکرد یبارم تو اتوبوس وقتی میخواستیم بگردیم از تهران ب تبریز با راننده اتوبوس هر غلطی ک دلش خواست رو کرده بود مامانم میدونست ک من فهمیدم ولی نمیدونم چرا باز ادامه میداد ب کاراش.

الان یه سالو نیم ک پدرم وقتی ک تو ساختمون کارگری میکرد د اثر حادثه فوت کرده صاحب ساختمون مردی هستش ک مامانم باهاش تو رابطس
چند ماه بعد از فوت بابام بود اوایل ابان من به شدت افت تحصیلی کرده بودم وقتی از مدرسه ب خونه برمیگشتم زنگ ایفونو ک زدم مامانم گفت دوستم اومده خونه تاحالا بهم نگفته بود اینجا رفیق داره همه دوستاش تو روستا بود حدس زدم جریان چیه این زنه همسر همون اقا بود باهم دوست شدن الانم با اونا ک مثلا خانواده دوست مامانمه میریم بیرون عین خانواده شدیم مرده هر وز میاد خونه میمونه اینجا وقتی بهش میگم چرا باید بمونهداینجا میگ خانوادش رفتن فلان جا خونه تنها بود مونده الان دیگ راحته کسی نیس ک بفهمه هر غلطی دلش میخواد میکنه
خواهر کوچیکم ۹سالشه اونم خمه چیو میدونه میدونه ک مامانش چه شیطانیه خاهرم بخاطر فوت بابام اخلاقش خیلی عوض شده از هر لحاظ تنها کسش منم
تورخدا راهنماییم کنید چیکار کنم
تو درسام وز به روز ضعیف تر میشم چنبار ب خودکشی هم فک کردم ولی بخاطر خواهرم منصرف شدم بچه بیچاره نابود شده تو این سن اینهمه سختی غیر قابل باوره
توروخدا راهنماییم کنید چیکار بایدبکنم.

مشاور پاسخ داده 0
ناشناس 4 هفته 0 پاسخ ها 75 نمایش

پاسخی دهید