وقتایی انقدر دلتنگ میشم میگم بیخیال غروربهش زنگ بزنم

پرسش

1⃣
سلام خدمت شما
چن شب پیش آقایی که حدود ی ساله باهاشم(ایشون ۳۱ساله و من۲۷م) اومدن خاستگاری،بابام سر اینکه باید خونه جدا داشته باشیمو هر چن ایشون تو ی طبقه جدا از خانواده شون میخوان باشن از قبل ک اگه جدا نمیشن نیان،اینم ب من گفت فقط ب خاطر تعهدم ب تو میام وگرنه کسی اینجوری بگه اصلا نمیرم جلو،دیشب دوتایی ک برا صحبت رفتیم ی اتاق دیگه برا کار و جدابودن و اینا مثلا گفتن ۵سال اول حتما تو هم کارتو ادامه بدی تا قسطامون تموم شه وگرنه تنهایی نمیتونم ،منم چون حالت اجبار داره گفتم نه،و گفت نظرت چیه گفتم مخالفم چون گفتی فقط برا تعهدت میای اینم سریع پاشد رفت اچن اتاق،
بعد رفتن پیام داد که همه چی تموم شد و صبحشم بهش زنگ زدم خیلی سرد بود و گفت تموم شده و بحثی نداریم و…
فرداشبشم ،داداشش زنگ زد و کلی عذرخواهی از بابام ک دوتاشون باهم ب توافق نرسیدن، دلتنگم،وقتی یادم میفته براش مهم بود ک بشه ،حتی عصرش دوباره پرسیدامشب انگشتر بیاریم برا نشون؟ ،حتی دوتایی ک رفتیم تو اتاق لحن سلام کردنشو و نگا کردنش و لبخندی ک رولباش بود،یا صبحش داداشش با بابام حرف زد و گفت خیالتون راحت خونشون جداست بهم زنگ زد ک مرخصی بگیر زودتر برو خونه اماده شو وقسمم داد جون مامان بابام که نظر منم این بوده برا خونه جدا یا نه؟؟
البته ی رابطه ی۴ساله رو ب خاطر همین موضوع تموم کرده بود و اول رابطه گفت مهمه برام،اونشبم بابام رودرو گفته بود ک دخترم قرار نیست بشه خدمتکار خیلی بهش برخورد،کلا هم ادمیه ک زود ناراحت و عصبی میشه ،با همه ی اینا ی وقتایی انقدر دلتنگ میشم میگم بیخیال غروربهش زنگ بزنم یا همو ببینیم ولی بعد پشیمون میشم،

0
ناشناس 9 ماه 0 پاسخ ها 112 نمایش

پاسخی دهید